به نام گیتی آفرین!
هفتمین شب از آبان ماه بود و من داشتم با چشمان خودم میدیدم که آن برج درحال فرو ریختن بود و سایه آوار درحال سقوطش بر روی بچه گربه ای افتاده بود.من تنها نبودم،کسان دیگری هم بودند که داشتند ریختن برج را نگاه میکردند،اما در نهایت سری تکان میدادند و میرفتند پی مشغله های خودشان،شهر شلوغ مانند همیشه در سکون تهوع آورش و سکوت سرسام سایش غرق شده بود.
و من چه کار میتوانستم بکنم؟در آن لحظه پاهایم با زمین قفل شده بودند،میلرزیدند،میخواستم که بروم و گربه را نجات بدهم اما...
اما نتوانستم که پاهایم را از روی زمین جدا کنم،گویی جاذبه در آن لحظه هزاران برابر از دفعات پیش بود.شاید هم میتوانستم کاری بکنم،تنها نمیخواستم،شاید فقط میخواستم که خواسته ام این باشد که گربه را از زیر برج درحال سقوط نجات بدهم،نمیدانم!
به هرحال برج دیگر سرجای خودش نبود، نوک برج تا بوسه زدن بر روی تن نحیف ما تنها سه متر فاصله داشت،شاید بیشتر،شاید کمتر!
یک تکه گوشت به پرواز در آمد و در دو قدمی من سقوط کرد،رود خون میان کفش های کهنه پاره ام جاری شد،و من دست هایی دیدم.
من دست هایی دیدم که فکر نمیکنم دست های زمینی بوده باشند،زیرا بر روی زمین نبودند،دست های بلور ماه بود،میتوانم سوگند بخورم که دست هایش را بر روی گوش هایش فشار میداد و شروع کرده بود به فریاد کشیدن،ستاره ها هم شروع کرده بودند به چرخیدن،آن ها هم جیغ میکشیدند و ناگهان صاعقه زد.
بر تن جنازه ها صاعقه زد و جنازه ها آتش گرفتند،تمام شهر سرخ شد و داغ.آنقدر داغ شده بود که شیشه ها شروع به ذوب شدن کردند و بر تن مردم ریختند.مردم سوختند و فریاد میکشند و با رنج میمردند و من همچنان آنجا ایستاده بودم،پاهایم میلرزید اما نمیتوانستم تکانشان دهم.و نمیدانم چرا باران نبارید،باران نبارید و صاعقه میزد و صدایش آنقدر بلند بود که شیشه ها میشکستند و از گوش ها خون جاری میشد و گویا آن شب خورشید خیال درخشش نداشت!
و من ایستاده بودم،هیچ بلایی سر من نمی آمد به غیر از آنکه محکوم شده بودم به دیدن رنجشان،و نمیدانستند که چه رنجی میبرم و رنجی که میبرم چقدر بیشتر از رنجشان است.
تمام شد.آن شب لعنت زده و طاعون وار تمام شد و خورشید سر رسید،اما نمیدرخشید،آسمان نارنجی شده بود و غبار آلود،خورشید تنها یک تیله قرمز کوچک بود نه بیشتر،و همه دنبال مقصر بودند و هیچکس مقبول به تقصیر نمیشد،نمیدانم اهمیتی داشت که کسی مسئولیت را میپذیرفت یا نه،مهم آن بود که خداوند این شهر را،این شهر آفت را قهر زده کرده بود.شاید اگر پاهایم نمیلرزیدند شرایط گونه ای دیگر بود...
نه به من ربطی ندارد،برج خودش درحال سقوط بود،کسان دیگری هم بودند،از من چه کاری بر می آمد؟من نمیتوانستم از فروریختن برج و صاعقه زدن ها جلوگیری کنم!
و باز هم صاعقه زد و اینبار باران بارید،باز هم پاهایم لرزید،و باز هم خواسته ام خواستن بود و نمیتوانستم،و تنها جنازه خشکیده آن گربه له شده بود که بالای آب آمده بود و در حالی که ایستاده بودم و میلرزیدم با خودم گفتم:آیا آن برج تنها چیزی بود که دیشب فرو ریخته بود؟
خفه میشوم و در حباب های اکسیژنم لعنت من به نفرین گربه جاریست!
_____
با نظرهایتان کالبد شکافی اش نمایید!
با تشکر.
هفتمین شب از آبان ماه بود و من داشتم با چشمان خودم میدیدم که آن برج درحال فرو ریختن بود و سایه آوار درحال سقوطش بر روی بچه گربه ای افتاده بود.من تنها نبودم،کسان دیگری هم بودند که داشتند ریختن برج را نگاه میکردند،اما در نهایت سری تکان میدادند و میرفتند پی مشغله های خودشان،شهر شلوغ مانند همیشه در سکون تهوع آورش و سکوت سرسام سایش غرق شده بود.
و من چه کار میتوانستم بکنم؟در آن لحظه پاهایم با زمین قفل شده بودند،میلرزیدند،میخواستم که بروم و گربه را نجات بدهم اما...
اما نتوانستم که پاهایم را از روی زمین جدا کنم،گویی جاذبه در آن لحظه هزاران برابر از دفعات پیش بود.شاید هم میتوانستم کاری بکنم،تنها نمیخواستم،شاید فقط میخواستم که خواسته ام این باشد که گربه را از زیر برج درحال سقوط نجات بدهم،نمیدانم!
به هرحال برج دیگر سرجای خودش نبود، نوک برج تا بوسه زدن بر روی تن نحیف ما تنها سه متر فاصله داشت،شاید بیشتر،شاید کمتر!
یک تکه گوشت به پرواز در آمد و در دو قدمی من سقوط کرد،رود خون میان کفش های کهنه پاره ام جاری شد،و من دست هایی دیدم.
من دست هایی دیدم که فکر نمیکنم دست های زمینی بوده باشند،زیرا بر روی زمین نبودند،دست های بلور ماه بود،میتوانم سوگند بخورم که دست هایش را بر روی گوش هایش فشار میداد و شروع کرده بود به فریاد کشیدن،ستاره ها هم شروع کرده بودند به چرخیدن،آن ها هم جیغ میکشیدند و ناگهان صاعقه زد.
بر تن جنازه ها صاعقه زد و جنازه ها آتش گرفتند،تمام شهر سرخ شد و داغ.آنقدر داغ شده بود که شیشه ها شروع به ذوب شدن کردند و بر تن مردم ریختند.مردم سوختند و فریاد میکشند و با رنج میمردند و من همچنان آنجا ایستاده بودم،پاهایم میلرزید اما نمیتوانستم تکانشان دهم.و نمیدانم چرا باران نبارید،باران نبارید و صاعقه میزد و صدایش آنقدر بلند بود که شیشه ها میشکستند و از گوش ها خون جاری میشد و گویا آن شب خورشید خیال درخشش نداشت!
و من ایستاده بودم،هیچ بلایی سر من نمی آمد به غیر از آنکه محکوم شده بودم به دیدن رنجشان،و نمیدانستند که چه رنجی میبرم و رنجی که میبرم چقدر بیشتر از رنجشان است.
تمام شد.آن شب لعنت زده و طاعون وار تمام شد و خورشید سر رسید،اما نمیدرخشید،آسمان نارنجی شده بود و غبار آلود،خورشید تنها یک تیله قرمز کوچک بود نه بیشتر،و همه دنبال مقصر بودند و هیچکس مقبول به تقصیر نمیشد،نمیدانم اهمیتی داشت که کسی مسئولیت را میپذیرفت یا نه،مهم آن بود که خداوند این شهر را،این شهر آفت را قهر زده کرده بود.شاید اگر پاهایم نمیلرزیدند شرایط گونه ای دیگر بود...
نه به من ربطی ندارد،برج خودش درحال سقوط بود،کسان دیگری هم بودند،از من چه کاری بر می آمد؟من نمیتوانستم از فروریختن برج و صاعقه زدن ها جلوگیری کنم!
و باز هم صاعقه زد و اینبار باران بارید،باز هم پاهایم لرزید،و باز هم خواسته ام خواستن بود و نمیتوانستم،و تنها جنازه خشکیده آن گربه له شده بود که بالای آب آمده بود و در حالی که ایستاده بودم و میلرزیدم با خودم گفتم:آیا آن برج تنها چیزی بود که دیشب فرو ریخته بود؟
خفه میشوم و در حباب های اکسیژنم لعنت من به نفرین گربه جاریست!
_____
با نظرهایتان کالبد شکافی اش نمایید!
با تشکر.










