همه چیز از یک شب شروع شد ،یک شب زمستونی
یک روز خاص و یک آدم عادی
مردی به نام پَم پَم
همه ی ما پوریا رو خوب نمیشناسیم.شاید در نگاه اول مثل گربه ای باشه که روی بالشتی کنار شومینه خوابیده ولی اینطور نیست .یک بار به من گفت پشت پرده کار میکنه و حتی یک بار انقدر کار کرده که پشت پرده با جلوی پرده یکی شده .من که باور نکردم البته
ولی این ها همه یک روی ِ سکه ی مردی به نام پوریاست
آدما گاهی پیاز هستن و لایه لایه .هر قدر که بیشتر میشناسی شون ،بیشتر گریه میکنی .امان از آدم های پیازی
یک بار که با کیوان برای تبریک تولدش رفته بودیم تو تاپیک ،وجه دیگه ای رو ازش دیدم .وجه ِ یک پَم پَم
روی ِ یک پَم پَم شمعی گذاشته بودم و مثلا کیک تولدی حاضر کرده بودم.
کیوان هم داشت دخترای فروم رو سرشماری میکرد و حواسش به من و پَم پَم نبود
یک آن پوریا با اون لبخند همیشگی ،با اون موهای ژولیده وارد شد .پَم پَم رو که دستم دید انگار طلسم شده باشه .حرکتی نمیکرد .
نمی فهمیدم چی شده .پَم پَم رو گذاشتم روی میز .....چی شده پوریا ؟ چی شده لعنتی
با تیکه ی لعنتی، کیوان توجه ش به ما و پَم پَم جلب شد.ناخاسته زد تو سرش .....تو چیکار کردی حمید؟ چیکار کردی؟
و به پَم پَم اشاره میکرد
گیج شده بودم .وحشت کرده بودم .یعنی این دو نفر با پَم پَم چه رابطه ای داشتن ؟
پوریا کمی به خودش مسلط شد .به کنار پنجره رفت و بیرون رو تماشا کرد.چهره ش تماما سفید شده بود .معصومانه ازم قهوه یا چایی خواست.میگفت دوست داره وقتی بیرون رو نگاه میکنه قهوه بخوره .احساس کردم پوریا فیلم ِ ایرانی زیاد نگاه میکنه
بهش قهوه ای دادم .کمی خورد گفت : چه تلخه ،لطفا چای نبات بده
به کیوان نزدیک شدم ...چی شده کیوان ؟ چی شده ؟ چرا اینطوری میکنین ؟
کیوان حرفی نمیزد .پوریا به حرف اومد : بهش بگو کیوان .اون حق داره بدونه و مشغول خوردن چای نباتش شد
کیوان چند نفس عمیق کشید .....همه چیز از یه عشق شروع شد .عشق ِ یک شیرکاکائو به پَم پَم
در این لحظه پوریا داد زد : چیکشو ،چیکشو ،چیکشووووو و با مشت به پنجره کوبید .
کیوان ادامه داد.....اوایل سال فلان بود ....پَم پَم همیشه از پشت قفسه ها به یخچال نگاه میکرد .همیشه تو فکر شیر کاکائو بود .اما شیر کاکائو هم گرفتار عشق ِ کلوچه بود که درست تو قفسه ی پَم پَم بود و این خیلی پَم پَم رو اذیت میکرد.
کولوچه خیلی نفهم بود و اصلا عشق شیرکاکائو رو درک نمیکرد.برای همین شیر کاکائو برای ابراز عشقش به کولوچه از پَم پَم کمک خواست.
در این لحظه پوریا روی پاهاش افتاد و گفت: خدایا چرا من؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟و به آسمان خیره شد
پَم پَم به این نتیجه رسید: اگه برای خوشبختی ِ شیرکاکائو لازم باشه از زندگیش بیرون برم ،اینکارو میکنم و رفت و با کولوچه حرف زد.کولوچه گفت :من از عهده ی خرج ِ نِی برای شیرکاکایو بر نمیام چه برسه به لیوان ؟
پَم پَم لبخندی زد و گفت:نگران نباش ،من پولش رو میدم .تو فقط خوشبخت شو
از اون به بعد پَم پَم دیگه نخندید .
داستان ِ کیوان که تموم شد .پوریا در نظرم آدم بزرگ تری به نظر اومد.پوریا یه پَم پَم بی نظیر و فداکار بود
از کیوان پرسیدم :تو از کجا این ماجرا رو میدونستی
کیوان گفت: من همون کلوچه هستم .
یک روز خاص و یک آدم عادی
مردی به نام پَم پَم
همه ی ما پوریا رو خوب نمیشناسیم.شاید در نگاه اول مثل گربه ای باشه که روی بالشتی کنار شومینه خوابیده ولی اینطور نیست .یک بار به من گفت پشت پرده کار میکنه و حتی یک بار انقدر کار کرده که پشت پرده با جلوی پرده یکی شده .من که باور نکردم البته
ولی این ها همه یک روی ِ سکه ی مردی به نام پوریاست
آدما گاهی پیاز هستن و لایه لایه .هر قدر که بیشتر میشناسی شون ،بیشتر گریه میکنی .امان از آدم های پیازی
یک بار که با کیوان برای تبریک تولدش رفته بودیم تو تاپیک ،وجه دیگه ای رو ازش دیدم .وجه ِ یک پَم پَم
روی ِ یک پَم پَم شمعی گذاشته بودم و مثلا کیک تولدی حاضر کرده بودم.
کیوان هم داشت دخترای فروم رو سرشماری میکرد و حواسش به من و پَم پَم نبود
یک آن پوریا با اون لبخند همیشگی ،با اون موهای ژولیده وارد شد .پَم پَم رو که دستم دید انگار طلسم شده باشه .حرکتی نمیکرد .
نمی فهمیدم چی شده .پَم پَم رو گذاشتم روی میز .....چی شده پوریا ؟ چی شده لعنتی
با تیکه ی لعنتی، کیوان توجه ش به ما و پَم پَم جلب شد.ناخاسته زد تو سرش .....تو چیکار کردی حمید؟ چیکار کردی؟
و به پَم پَم اشاره میکرد
گیج شده بودم .وحشت کرده بودم .یعنی این دو نفر با پَم پَم چه رابطه ای داشتن ؟
پوریا کمی به خودش مسلط شد .به کنار پنجره رفت و بیرون رو تماشا کرد.چهره ش تماما سفید شده بود .معصومانه ازم قهوه یا چایی خواست.میگفت دوست داره وقتی بیرون رو نگاه میکنه قهوه بخوره .احساس کردم پوریا فیلم ِ ایرانی زیاد نگاه میکنه
بهش قهوه ای دادم .کمی خورد گفت : چه تلخه ،لطفا چای نبات بده
به کیوان نزدیک شدم ...چی شده کیوان ؟ چی شده ؟ چرا اینطوری میکنین ؟
کیوان حرفی نمیزد .پوریا به حرف اومد : بهش بگو کیوان .اون حق داره بدونه و مشغول خوردن چای نباتش شد
کیوان چند نفس عمیق کشید .....همه چیز از یه عشق شروع شد .عشق ِ یک شیرکاکائو به پَم پَم
در این لحظه پوریا داد زد : چیکشو ،چیکشو ،چیکشووووو و با مشت به پنجره کوبید .
کیوان ادامه داد.....اوایل سال فلان بود ....پَم پَم همیشه از پشت قفسه ها به یخچال نگاه میکرد .همیشه تو فکر شیر کاکائو بود .اما شیر کاکائو هم گرفتار عشق ِ کلوچه بود که درست تو قفسه ی پَم پَم بود و این خیلی پَم پَم رو اذیت میکرد.
کولوچه خیلی نفهم بود و اصلا عشق شیرکاکائو رو درک نمیکرد.برای همین شیر کاکائو برای ابراز عشقش به کولوچه از پَم پَم کمک خواست.
در این لحظه پوریا روی پاهاش افتاد و گفت: خدایا چرا من؟؟؟؟؟چرا؟؟؟؟؟؟و به آسمان خیره شد
پَم پَم به این نتیجه رسید: اگه برای خوشبختی ِ شیرکاکائو لازم باشه از زندگیش بیرون برم ،اینکارو میکنم و رفت و با کولوچه حرف زد.کولوچه گفت :من از عهده ی خرج ِ نِی برای شیرکاکایو بر نمیام چه برسه به لیوان ؟
پَم پَم لبخندی زد و گفت:نگران نباش ،من پولش رو میدم .تو فقط خوشبخت شو
از اون به بعد پَم پَم دیگه نخندید .
داستان ِ کیوان که تموم شد .پوریا در نظرم آدم بزرگ تری به نظر اومد.پوریا یه پَم پَم بی نظیر و فداکار بود
از کیوان پرسیدم :تو از کجا این ماجرا رو میدونستی
کیوان گفت: من همون کلوچه هستم .










